تبليغاتX
پرواز را به خاطر بسپار؛ پرنده مردنی است
هرکجا هستم باشم آسمان مال من است. پنجره، عشق، زمین، فکر، هوا مال من است

 

اي كاش مي دانستم كه چه بر من گذشت؛

چه صداها و آوازهايي ميان گلبرگ هاي سرخ باغچه و اين جان خسته ي من در هم تنيده بود. همان زمزمه ي آهسته ي من اما در گلو شكست.

با خود مي انديشم:

در پس اين پنجره كسي بود كه نام مرا مي خواند؛ آن هنگام كه باران نرم نرمك مي باريد. و چه زيبا

بود آوايش.

قرارمان به اين همه دل نگراني و پريشاني نبود،...

اما با هر ثانيه اي كه مي گذرد باغ بي آواز ما محروم تر و عريان تر خواهد شد، هر لحظه كه مي گذرد جايي و يادي از من نمي ماند در ياد.

مجالي براي گفتن نخواهم داشت: كه اين غبار دلتنگي حتي روي گل هاي باغچه ي همسايه كه همه آفتاب گردانند، خواهد نشست.

... همين طنين خوش آسمانم كه دريچه اي رو به من گشوده مرا فرا مي خواند... آي ...

 

 

به من خرده مگير! خواستم، خواستم از اين نهال كوچك بوستاني بسازم و از اين قطره ي زلال چشمانم دريا، اما اين خاك وسعتي به اندازه ي يك باغچه ي كوچك _ حتي به اندازه ي شادي ديروزم _ ندارد.

گل هاي سرخ باغچه ي من خشكيده و آفتاب گردان هاي باغچه ي همسايه هم از آفتاب رو برگرداندند...

من اما سر به آبي آسمان نهاده ام:

تا باورش كنم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 3:49 PM  توسط مهدیه | 
                               

                     

              من چه گویم که تورا نازکی طبع لطیف

                تا به حدیست که آهسته دعا نتوان کرد

 

آسمون من دو ساله شده ، با وجود ستاره هایی مثل شما نورانی و قشنگه و هنوز هم آسمون منه ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 3:18 PM  توسط مهدیه | 
 

دیگر فرصتی برای اندیشیدن به لحظات سرد تنهایی ام نخواهم داشت، و این بار دلتنگی مرا از یاد خواهد برد. با تو با تمام افق های باز آشنا شدم... حالا هر روز کنار پنجره می ایستم و صورتم را به سوی باد بر می گردانم تا از هوای سرد بهمن وزشی را هم به سوی من بفرستد.

من، جریان باد را پذیرفتم و اکنون در معبر بادها و چارچوب شکسته ی آسمان ابر آلوده ام منتظر بارانم.

تو، که باشی باد هم هست.

تو، که باشی باران هم هست.

تو که باشی چشم در چشم غروب با آسمان سیاهم وداع می کنم و با نور مهتابت همه ی آسمانم را چراغانی.

من حتی از این راه دور هم می توانم مهربانی و زلال نگاهت را احساس کنم، حالا حتی می توانم آسمانم را رنگ کنم، رنگی به رنگ چشمان تو...

آن گاه:« آرزو می کنم که ای کاش برای تو پرتو آفتابی باشم: تا دستهایت را گرم کند، اشکهایت را بخشکاند، خنده را به لبانت باز آورد. پرتو خورشیدی که اعماق تاریک وجودت را روشن کند، روزت را غرقه ی نور کند و یخ پیرامونت را آب کند.»

عزیز لحظه های معصوم رویاهای من :                                                                                      

تو را به همان ساعت معلوم دلنشین دیدار قسم،                                                                         

نمی خواهم آزردگان بی شام و بی چراغ از اندوه اوقاتمان باخبر شوند. من دلم نمی آید تازه تر از تو دلیلی برای دل نوشته هایم بیاورم پس بی جهت بهانه نیاور که راه دور و خانه ی ما یکی مانده به آخر دنیاست.

خلاصه ی هر چه همین طنین خوش اندیشه ام،                                                                          

با هر کسی از کسان من از این ترانه ی محرمانه سخن نگو. برای دیگر ندیدن من تنها کافیست شبی بی صدا مرا در رویایت جا بگذاری و سادگی نگاهت را از من بگیری همین!

من تا انتهای دنیا تماشایت خواهم کرد و مراقب تک تک قدم هایی که بر می داری خواهم بود. تا بدانی شب همچنان شب است. پس پلک بگشا.

آن گاه که دیگر برای خداحافظی دیر نباشد:

تا نگویم خداحافظ...!                                                                                                            خداحافظ پرده نشین محفوظ گریه ها!

تنها برای آنکه بدانی این آسمان آبی به نور نگاه مهتابی ات نیاز دارد...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 10:33 AM  توسط مهدیه | 
برای تو می نویسم  که آن سوی من ایستاده ای، میان ما گویی چیزی از جنس نور ـ فراتر از زمان و مکان ـ قرار گرفته. و نیرویی  به من می بخشد که می توانم همه ی جهان را در آغوش بگیرم.

نمی دانم این بار هم آیا لازم است دست های دانایت را بر سیاه مشق های من بکشی یا نه؟ اما بدان  و به خاطر بسپار که من همواره منتظرم، و به آن ها احتیاج دارم: به نگاه زیبایت به دست نوشته های کم ارزش من، به  طنین اندیشه ات، به ...

من اگر توانسته باشم پنجره ای را به سوی این آسمان آبی برای تو باز کرده باشم، بی شک زندگانی ام پوچ نبوده...

صدایی که از آسمانم مرا می خواند صدای توست میان حرف و سکوتم.

این بار آمده ام که بگویم این آسمان همواره به تو نیاز دارد. به تو، به او ، و همه ی شمایی که دوستتان دارم.

......................................................................................................................................

این پست رو به همه ی شما بچه های با صفا تقدیم می کنم. امیدوارم مثل همیشه تنهام نزارین. 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 2:48 PM  توسط مهدیه | 
ساده نمی توان انکار کرد؛ ساده می شود گفت: خداحافظ...!
چقدر ساده همه چیز از بین رفت. حالا حتی لالایی خواندن پای این گهواره هم بیهوده است... کودک زیبا روی بهار شتابان و خندان رفت.حالا بهتر است برخیزی، ساده بخندی و بگویی خداحافظ...! تک تک کلمات نامم را از دفتر خاطراتت پاک کنی و بخندی. تردیدی به خود راه نده، می دانم که مدتهاست دیگر حتی نامم را به زبان نمی آوری مبادا مسموم شوی.
تردیدی به خود راه نده، این روزها من باید شکوفه های سیب و گل کردن بنفشه ی دوستی مان را می دیدم... پشیمانی تو را دیدم. مطمئن باش هر واژه از واژگان حقیر جملات من قطره بارانی است که همه میم ها، ه ، د، ی ، ه ها را از خاطرت خواهد شست، هر چند که دیگر چیزی نمانده. ساده بگو خداحافظ ...! ساده نمی توانم انکار کنم.
به صندلی خالی من تکیه بده و رنگ کینه و غم را از درونت بیرون کن و همه ی آن ها را به سوی من بفرست تا به همه ی این ها اضافه شوند:... خوابهایی که فرصت نکرده ام خوب ببینمشان، گلدان هایی که ترک خورده اند و گل هایی که پژمرده شده اند. فکر نمی کنم دیگر حتی درختی سایه اش را به من قرض دهد، پرده ها هم با من کنار نمی آیند. من هنوز دینم را به ابری سال گذشته از جلوی ماه کنار رفت تا من بتوانم چهره اش بهتر ببینم ادا نکرده ام. هنوز بابت بارانی که به خاطر من بعد از دیدن ماهم باریده بدهکارم. همین روزهاست که طوفان غم همه ی اسباب و اثاثیه ام را بیرون بیاندازد. پس همه ی آن کینه ها را زودتر برای من بفرست تا ...
.
.
.
حالا دیگر می دانم تو در بهار از میان لبانی که درختها از آن رویید بوسه بوسه بهار نارنج می چینی و برای همان درخت آسمانی ام تعریف خواهی کرد ... فقط یادت نرود ؛ به جای من از صمیم همین زندگی روی چشم به راه ماندگان مرا ببوس!
دیگر سفارشی نیست؛ تنها جان تو جان پرندگان پر بسته ای که اردیبهشت سراغی از من نمی گیرند اما آبان ماه پر بسته کنار پنجره اتاقم! می آیند.
.
.
حالا ساده بگو خداحافظ...!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 3:7 PM  توسط مهدیه | 

.... و باز هم نا مه ای دیگر برای تو!

نمی دانم با این همه کاغذی که پی در پی سیاهشان کرده ام و روی دستم مانده چه کنم؟

من هیچ گاه نتوانسته ام وسعت احساسم را در حقارت واژه ها بگنجانم، اما می دانم که هنوز دست های حمایتگرت را از روی شانه هایم برنداشته ای، با همه ی وجودم احساسشان می کنم.

نمی دانم چه بر سرم آمده؟ تنها تو می دانی و بس ... مدتهاست به دنبال سجاده ام می گردم تا از این دلهره برخیزم، می خواهم این سایه ی تاریک را که همچنان گستاخانه بین من و تو ایستاده، از میان بردارم.

من تنها دانه های تسبیحم را که با خشم از هم جداشان کرده بودم، یافته ام و ساقه ی گندم گندمزار بی کران مهربانیت را داخل تک تک شکوفه های دانه های تسبیحم گذاشته ام، اما هنوز سجاده ام را نیافته ام. من در امتداد زمان قدم می زنم و به سمت بوی خاک می پیچم اما نمی یابمش. نمی دانم آن زمان که جسورانه فریاد کشیدم و حق ناحقم را از تو و همه هستی طلب کردم به کدام سو پرتش کردم. تنها می دانم که نزد خود نگه داشتی اش، ... «اینجا نتیجه ی غفلت یک لحظه ی حواست، مرا با این زمین خاکی چه کار؟» اما ...

ماههاست که برخاسته ام و به سمت عطر گل های سرخ رفته ام اما به هر سو که می شتابم تنها رایحه ی خوش و دل انگیز تو را حس می کنم.

محبوبم!

تنها اگر لحظه ای رویت را به سوی من برگردانی؛ همین حالا، همین جا، با رایحه ی مستانه ی بهارهای نارنج چادر نمازی بر سر می کنم، روی چمن های خیس می نشینم و بار ها و بار ها پیشانی ام را بروی گلبرگ های زیبای اقاقی و یاس فرود می آورم. با چشمانی بارانی که مملو از شوق و اشتیاق توست، در دشت می دوم، چادر نمازم را به باد می سپارم تا عطرش همه جا را پر کند و من هزاران هزار بار تو را شکر می گویم به خاطر دریای بخشندگی، سخاوت، و بزرگی ات ...

با آسمانم فریاد می کشم و زیر دانه های باران لبخند مهرت تازه ی تازه می شوم. و این هوای تازه مرا تا اوج اخلاص و آشتی ترین نگاه دوست می برد.

با تو همه ی این زمین خاکی، « همین غفلت یک لحظه ی حوا » سجاده ی من است.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 1:48 AM  توسط مهدیه | 
تقدیم به کسی که با دستانش نوایی دلنشین و حیرت انگیز می سازد. نوای دستانش...

تکه های شکسته ی دلم زخم هایی در وجودم نهاد که جز با نوای دستان تو آرام نگرفتند ...نوایی مانند صدای امواج، صدای دلنشین شب های مهتابی یا خلاصه ای از راز طبیعت...
نوای دستانی که برایم معجزه است و بس!

آری!
دستان تو را انکار نمی توانم کرد، آنچه از دستان تو می گذرد و از پشت این همه پونه قد می کشد، نوایی است که بر مدار صاعقه و حیرت می چرخد و وسعت تمام افقها را بر من می گشاید.
دستان تو در رویا و در تاریکی سرود آزادی را می خوانند. لحظه ها شناور در آب در خواب و بیداری با رود می روند، بر آسمان مانده بر رود خش می اندازند، در خویش می خزند و می غلتند و گم می شوند.

آسمان اما با رود نمی رود با لحظه و زمان نمی گذرد، با تو می ماند.

..........................................................................................................................................
تقدیم به استادی که همیشه برایش شاگرد خواهم ماند و افتخارم نیز همین است:
شاگرد بزرگ مردی بودن که فقط مضراب به دست گرفتن و ساز نواختن را به من یاد نداد... درس هایی دیگر از جنس روح بزرگش... به وسعت احساسی که صدای سنتور در وجودش نهاد و بی کرانش ساخت...
                                                          روزت مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 7:50 PM  توسط مهدیه | 

«هر کس که چرایی دارد با هر چگونه ای خواهد ساخت.» یادش بخیر؛ دبیر ادبیاتی داشتیم که همیشه سر کلاس هایی که از ساعت شش صبح شروع می شد، این جمله را برای همه ی چهره های خواب آلود بار ها و بارها تکرار می کرد؛ برای اینکه به ما بفهماند که چرا آن موقع صبح، در تاریکی هوای روزهای سرد زمستان سر کلاس حاضر می شویم. تا هدف کارمان را بفهمیم. هر چند که خیلی هم در دانشگاه موفق نبودیم ولی همین یک درس بزرگ به همه ی آن زحمتها می ارزید.

امروز همه ی ما عادتی کار می کنیم و زندگی می کنیم. در طول روز هیچ چرایی برای ما به وجود نمی آید، هیچ سوالی مطرح نمی شود، خیلی که شاهکار کنیم چند سوال درسی از استاد کلاس می پرسیم. البته ناگفته نماند به استثنای روزهای قبل از امتحان چون آن روزها حداقلش خود من به شکل یک علامت سوال خیلی بزرگ در می آیم.

هدف که معلوم نباشد احتمالات خیلی ساده و پیش پا افتاده می توانند زندگی مان را از این رو به آن رو کنند. احتمال؛ ... یاد ریاضی افتادم: دنیای ریاضی، دنیای زیبایی است؛ دنیایی پر از هیجان، ژرف. می شود سالها در این دنیا بود و از آن لذت برد.از زمانی که یادم می آید کتابخانه ها و قفسه های کتاب خانه مان پر بود از کتاب های مختلف ریاضی؛ فقط یکی دو تا از قفسه ها متعلق به کتابهای موسیقی بود و بقیه قفسه ها فقط ریاضی را می شناختند و انواع نظریات و برهان و .... .حتی تنها کتاب رمان پدرم کتابی بود قطور و به رنگ یاسی با این عنوان: «من یک ریاضی دانم».

گالیله می گوید:« جهان را نمی توان فهمید؛ مگر آنکه زبانش را بیاموزیم و با حروفی که نگاشته شده است آشنا شویم و این همان زبان ریاضیات است.»*

و یا به گفته ی آلفرد نورت وایتهد:« تناقض نیست اگر بگویم در نظری ترین حالات ریاضی، ممکن است به عملی ترین کاربرد ها بیش از پیش نزدیک باشیم.»** چقدر زیبا گفته...

و یا حتی از زبان ج.اچ.هاردی می خوانیم:« برهان خلف حرکتی است ظریف تر از هر حرکت شطرنج؛ شطرنج باز ممکن است یک پیاده و یا حتی سوار را فدای بازی کند، ولی ریاضیدان تمام بازی را فدا می کند.»***

چرا؟...

شاید زمانی بتوان بدون ریاضیات زندگی کرد ولی بدون هنر هرگز. به عنوان مثال حس خوبی که بعد از شنیدن یک موسیقی زیبای اصیل و سنتی ایرانی و یا بعد از خواندن یک شعر خوب به سراغم می آید را حاضر نیستم با هیچ چیز دیگری عوض کنم. هر چند خصوصیت علم تجربی بودن آن است، ولی دستاوردهای علمی بشر صد سال پیش را اگر بخواهیم از دریچه ی امروز نگاه کنیم، بسیار حقیر به نظر می آیند، ولی یک موسیقی ناب یا یک ریتم زیبا و یا یک شعر خوب را سالیان سال می شنوی و می خوانی بی آنکه گذشت زمان از ارزش آن بکاهد...چرا؟ و باز هم چرا...

حتی برای بودن خود هم باید دلیلی پیدا کرد و به چرایش پاسخ داد: آیا تا به حال فکر کرده ام که اگر پدرم از یکی از روستاهای دور افتاده ی کشور بود دیگر این «من» نبودم؟ شاید الان داشتم مثل خیلی از دختر های روستایی در مزرعه کار می کردم یا شاید حتی فرد بزرگی می شدم؟ آیا فکر کرده ام که چرا فلان پسر تهرانی با آن قیافه ی عجیب و غریبش که انگار سر صبح با دست خیس به پریز برق دست زده سوار بر ماشین آخرین مدلش خیابانهای بالا شهر تهران را بالا و پایین می رود و من بعد از تعطیل شدن از محل کارم توی اتوبوس کفش لگد شده ام را پاک می کنم؟ آیا فکر کرده ام که آن جوان روستایی آهنگ چهار مضراب «نوا»ی «استاد پایور» را گوش نداده یا در کنسرت فلان استاد بزرگ موسیقی ایران شرکت نکرده و یا حتی برای دیدن فیلم با دوستانش به سینما هم نرفته ولی پسرهای هم سن و سال او در تهران و اصفهان و شیراز و ... معمولی ترین برنامه ی تفریحشان گذراندن تعطیلات عید در دوبی و امارات است و شرکت در کنسرت فلان و فلان و فلان...

یا آن دختر روستایی که حتی آهنگ های «یانی» را گوش نداده و کنسرت هایش را ندیده، چرا او نمی تواند با دوستانش به یک پیک نیک آخر هفته ی خیلی معمولی برود؟ و صدها سوال دیگر مانند اینها...

آیا به قول سهراب باید چشمهایمان را بشوییم و جور دیگری ببینیم؟....و یا به گفته ی «اخوان»: «هی فلانی، زندگی شاید همین باشد» هست؟

فرق است بین اینکه زندگی از ما چه می خواهد و ما از زندگی چه می خواهیم. ممکن است همه ی دنیا چیزی را بلند در گوش ما زمزمه کنند اما حقیقت جای دیگری باشد. می گویند:«حقیقت چندان از ما دور است که وقتی به ما می رسد که دیگر هیچ از آن می ماند، اما همین هیچ خود گنجینه ای باارزش است.»

چرای زندگی مان را که پیدا کنیم، پاسخش را نیز خواهیم یافت...

.........................................................................................................................................

*، **، *** : برگرفته از «زبان حال ریاضیدانان» به روایت «دکتر علی اکبر عالم زاده»

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 12:42 PM  توسط مهدیه |